قیام حره

علت نامگذاری

حَرّه سنگهای آتش فشانی خاصی به رنگ سیاه است که در برخی نواحی مدینه دیده می شود. این رویداد در سنگ زاری در قسمت شرقی مدینه اتفاق افتاد.[1] قیام حرّه، قیام مردم مدینه نسبت به ظلم و جور بنی امیه در سال 62 یا 63ق بود که از شهادت امام حسین علیه السلام و یاران باوفایش در کربلا سرچشمه گرفته بود. مدینۀ آن روز هنوز شهر اصحاب رسول خدا(ص) و فرزندان ایشان بود. واقعۀ عاشورا موجی از نفرت را نسبت به خلافت اموی برانگیخت و فضا را برای حاکمیت مرکزی اموی متشنّج و ناآرام کرده بود، به طوری که مدام حکمرانان مدینه را عوض می کردند.

 

اعزام هیاتی به شام

دست آخر یزید حکمرانی مدینه را به جوانی ناپخته به نام «عثمان بن محمد بن ابی سفیان» داد.[2] او هم برای آرام کردن مردم مدینه به نظرش رسید تا جمعی از بزرگان معترض شهر، مثل عبدالله پسر حنظله غسیل الملائکه، مُنذر بن زبیر و عبدالله بن ابی عمرو را نزد یزید بفرستد تا بلکه با دلجویی ای که خلیفه از آنان می کند و هدایای نفیسی که به آنان می دهد، نسبت به حکومت نرم شوند و دست از نارضایتی بردارند.[3]

 

این کار به اشارۀ یزید انجام گرفت؛ اما این هم اشتباه دیگری از اشتباهات یزید بود. آنها به دربار یزید در دمشق رفتند و خلیفه را مشغول شراب خوردن و سگ بازی دیدند. آتش خشم شان زبانه کشید و اگر تا آن زمان در قیام شک داشتند، شک شان تبدیل به یقین شد. به مدینه بازگشتند و در مسجد مدینه نزد مردم گرد آمدند.

 

عبدالله بن حنظله فریاد برآورد: ای مردم! ما از دربار خلیفه ای می آییم که شراب می نوشد، طنبور می نوازد، سگ بازی می کند و شب را تا صبح با کنیزکان و آوازه خوانان می گذراند. با هم شویم و او را از خلافت به زیر کشیم.[4]

 

جمعی از مردم با او بیعت کردند و شمارشان به هزار نفر رسید. یزید خبردار شد و سخت برآشفت؛ چون توقع نداشت پس از دادن آن همه هدیه، جوابش را این گونه بدهند. ابتدا خواست عبیدالله بن زیاد را برای سرکوبی آنان بفرستد؛ اما وی که دستش هنوز آغشته به خون شهیدان کربلا بود، بدبختی دیگری را نپذیرفت و از قبول آن شانه خالی کرد.

قرعه به نام «مسلم بن عُقبه» افتاد؛ پیرمردی نودساله از سرداران معاویه که دهانی وزغ گون داشت و وقتی راه می رفت، گویی پایش را از گل بیرون می کشید. یک چشمش را هم در جنگ با امیرالمؤمنین علیه السلام در صفین از دست داده بود[5]

 

یزید دست از آن خوی بادیه نشینی و وحشی خود برنمی داشت. او عادت داشت گرهی را که با دست باز می شد، با دندان باز کند. در حادثۀ عاشورا نیز همین سیاست او را بدبخت دنیا و آخرت کرد.

یزید سپاهی دوازده هزار نفری و تا دندان مسلح را در اختیار مسلم گذاشت. او لشکر کشید و مدینه را محاصره کرد و سه روز به آنان مهلت تسلیم شدن و عذرخواهی داد؛ اما مردم مدینه تسلیم نشدند. پس از روز سوم، جنگ آغاز شد. در روز اول نبرد، برتری با انقلابیون مدینه بود؛ اما از روز دوم و سوم، معادلات جنگ به هم خورد و ورق برگشت. مسلم بن عقبه پیروز شد و قدم در شهر گذاشت و همچون پلنگی زخمی، دندان بر استخوانهای مردم بی دفاع شهر فشرد. او در عوضِ آن سه روز مهلتی که داده بود، سه روز دست لشکریان خود را بر جان، مال و ناموس اهل مدینه باز گذاشت تا هرچه می خواهند، انجام دهند.

 

مدینه حمام خون شد. به نوامیس اهل مدینه هتک شد. مسلم بن عقبه در قتل و غارت و فساد آنقدر زیاده روی کرد که مُسرف [6] نام گرفت.[7] ده هزار کشته بر جای ماند که هزار و چهارصد نفرشان از انصار[8] و هزار و سیصد نفرشان از قریش بودند. سیصد زن پستان بریده شد[9] و هشتصد دختر، مورد تجاوز قرار گرفت، طوری که بعدها به فرزندان آنان، فرزندان حرّه می گفتند[10]

 

جوی خون خشک شد و زبانه های قیام فروکش کرد. حالا نوبت بیعت ستانی و خوش خدمتی ابن عقبه رسیده بود؛ اما او به بیعتی ساده رضایت نمی داد؛ بلکه از مردم مدینه به زور بیعت گرفت که بردۀ یزید باشند. فقط دو نفر هرگز بیعت نکردند؛ نخست امام آزادگان، علی بن الحسین علیه السلام و دیگری، علی بن عبدالله بن عباس، صحابی مشهور[11]

 

امام سجاد و قیام حره

امام از ابتدا با این قیام موافق نبود. هر چند مشورتی با وی در این زمینه صورت نگرفت. عدم سازماندهی درست نظامی و نبود تجربۀ کافی انقلابیون مدینه، شکست قیام شان را در همان آغاز نوید می داد. آنان بدون بررسی همۀ جوانب مسئله دست به قیام زدند و توان سرکوب دشمن را در نظر نگرفتند. امام از ابتدا می دانست که این قیام با شکست مواجه می شود و داغی دیگر بر داغهای دل شیعه افزوده می گردد. انقلابیون نیز از امام نظرخواهی نکردند و در حالتی هیجانی واقع شدند و بر یزید شوریدند.

صد البته اگر نظر امام را جویا شده بودند، حضرت آنان را از صلاح نبودن حرکت شان آگاه کرده بود و این فاجعه به وقوع نمی پیوست. از سوی دیگر، عبدالله بن زبیر نیز با حیله گری توانسته بود در میان انقلابیون رخنه کند و از این نمد برای خود کلاهی ببافد؛ زیرا در هر حال دشمن آنها، دشمن او هم بود و اگر حرکت نظامی انقلابیون مدینه پیروزی می یافت، می توانست پلی برای پیروزی و قدرت یابی ابن زبیر شود.

اینها هیچ یک از دیدگان بیدار امام سجاد علیه السلام پنهان نبود و سبب شد که حضرت در قیام شرکت نکنند. گذشته اینکه زخمی که از شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش بر پیکرۀ شیعه وارد شده بود، هنوز تازه بود. هنوز امام خانواده های داغدار شهدای کربلا را پرستاری می کرد و این امام بود که باید بر آن زخم عمیق مرهم می گذاشت. حضرت می دیدند که شیعه توان تحمل زخمی دیگر را ندارد؛ اما انقلابیون به این نکتۀ مهم توجهی نداشتند و فقط قبضۀ شمشیر را می شناختند.[12]

 

جاسوسان اموی نیز خانۀ امام علیه السلام را زیر نظر داشتند و عرصه به شدت بر امام تنگ بود. وقتی امویان خانۀ امام را از رفت و آمدهای قیام عاری یافتند، دستور دادند کسی که بر خانۀ امام پناه ببرد، امان دارد.[13] مسلم بن عقبۀ نیز در حرکتی تاکتیکی، متعرض امام نشد؛ بلکه با احترام با ایشان رفتار کرد.[14]

 

امام نیز از این فرصت استفاده کرد و جان بسیاری از مردم بی دفاع را که زیر تیغ مسلم بن عقبه بودند، با شفاعت و میانجی گری نجات داد[15] و حدود چهارصد نفر را در خانۀ خود و در حوالی مدینه در ینبُع[16] جای داد و آسایشی برایشان فراهم فرمود که حتی در خانۀ پدر خود ندیده بودند.[17] عجب اینکه در میان این افراد، حتی مروان – که دشمن خونی امام بود و امام نیز به دست فرزندان او به شهادت رسید- به چشم می خورد[18]. جا دارد که بر فلک فخر بفروشیم به داشتن چنین پیشوایی که بر قاتل خویش چنین مهربان است.[19]

 

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

 

 

 

 

[1]  معجم البلدان، یاقوت الحموی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1399 ق، ج 2، ص 249.

[2]  تاریخ طبری، ابوجعفر محمد بن جریر طبری، مؤسسۀ الاعلمی، بیروت، 1409 ق، ج 4، ص 402.

[3] أنساب الأشراف، بلاذری، دار الفکر، بیروت، 1417ق، ج4، ص 31.

[4] تاریخ طبری، ج 7، ص 403؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، علی بن عیسی مسعودی، دار الأندلس، بیروت، 1965م، ج 3، ص 68؛ الاصابۀ فی تمییز الصحابۀ، ابن حجر عسقلانی، دار احیاء التراث، بیروت، 1328ق، ج 3، ص 494.

[5] تاریخ طبری، ج 7، ص 403؛ مروج الذهب، ج 3، ص68؛ الاصابۀ، ج 3، ص 494.

[6]  از حد درگذرنده و اسراف کار.

[7] أنساب الأشراف، ج 4، ص 32؛ الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر الجزری، دار صادر، بیروت، 1399ق، ج 4، صص 121-112؛ مروج الذهب، ج 3، صص 71-68.

[8] ارشاد، ج 2، ص 152.

[9] معجم البلدان، یاقوت بن عبدالله حموی، سازمان میراث فرهنگی کشور، تهران، 1380ش، ج 2، ص 249.

[10]  تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب الیعقوبی، نشر شریف رضی، قم، 137 ش، ج 2، ص 223؛ تاریخ طبری، ج 2، ص409؛ مروج الذهب، ج 3، ص 71؛ ارشاد، شیخ مفید، ج2، ص 152.

[11]  تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، اساطیری، تهران، 1375ش، ج 4، ص 421.

[12]  الطبقات الکبری، ابن سعد، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1410 ق، ج 5، ص 158.

[13]  الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، دار الصادر، بیروت، ج 4، ص112؛ سیر اعلام النبلاء، محمد بن احمد الذهبی، مؤسسة الرسالة، بیروت، چاپ اول، 1412 ق، ج 3، ص321.

[14] تاریخ طبری، ج 4، ص 421.

[15] مروج الذهب، علی بن حسین مسعود، دارالهجرة، قم، 1409ق، ج 3، ص 71.

[16]  کشف الغمة فی معرفۀ الائمة(ع)، علی بن عیسی الإربلی، مکتبۀ هاشمی، تبریز، 1381 ق، ج 2، ص 304.

[17] معجم البلدان، ج 5، ص 446.

[18] ارشاد، ج 2، ص 151؛ انوار البهیة، شیخ عباس قمی، منشورات دینی، مشهد، بی تا، ص 94.

[19]  تاریخ طبری، ج 4، ص 409.

هیچ دیدگاهی وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *